تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 

دنبال سوژه اي بودم تا در حوزه سياست يك سرفه اي كرده باشم تا بفهمند كه بابا ما هنوز زنده ايم . اما وزارت اطلاعات زودتر از من سرفه كرده بود و اظهار وجود!

اول اين كه خدمت برادران و خواهران ديني و غير ديني و اين وري و اون وري معروض مي دارم كه بنده از خدمت كارگزاران رخت بر بستم و تا اطلاع ثانوي در خدمت آقاي عبده تبريزي و روزنامه سرمايه در گروه سياسي كمر همت رو بد جور بستيم ؛ اين قدر سفت كه قبل از همه دهان مبارك خودمون از فرط كار براي اولياي خدا ميرود كه به آزاد راهي چند بانه مبدل شود!

اما مطلب دوم اين كه عجب فيلمي ساخته بود وزارت محترم اطلاعات. واقعا اين فيلم مشت بزرگي بود بر دهان استكبار و مزدوران آمريكايي و البته نشاني از رافت اسلامي؛ مخصوصا اين كه جاسوسان محترم و محترمه كه همگي در اين فيلم در كنار گل و بلبل نشسته بودند و كنار يكي يخچال بود و كنار ديگري تلويزيني كه احتمالا اگر روشن مي شد به ماهواره هم وصل بوده حتما!! يه چيزي تو مايه هاي گروگان هاي انگليسي كه آجيل مي خوردندو تنيس بازي مي كردند. احتمالا در قسمت بعدي اين 3 نفر دور هم نشستند و مشغول بازي دوز هستند و قاه قاه مي خندند! و از سر دل خوشي زياد 2 تا اعتراف به جاسوسي هم مي كنند . البت فقط براي خالي نبودن عريضه!

تازه وزارت اطلاعات تو اين فيلم يه جاي پيام بازرگاني رفته بود سراغ مخمل و روسيه و نارنجي و از اين حرف ها! حالا شما بايد حدس مي زديد كه انقلاب مخملي ايران چه رنگيه و اونوبه شماره 000000 اس ام اس مي كرديد تا يه جايزه از وزارت اطلاعات دريافت مي كرديد! حدس شما درست بود احتمالا اين انقلاب مخملي ،قهوه اي بوده است!

از اين حرف ها كه بگذريم ربط كليپ هاي ميان برنامه اي در اين فيلم هم در نوع خود بسيار در خور توجه بود.اين كه اين 3 نفر دستگير شده در ايران هم در ارتباط با آمريكا بوده و از آنها براي فعاليت هاي جاسوسي خود در ايران پول دريافت ميكردند. اين هم في الواقع در ادامه همان اتهام قديمي است كه همواره يه عده روزنامه نگار و اصلاح طلب را با دلار هاي آمريكايي مربوط مي كردندو ...

البته اين پروژه بي شك هر بيننده اي را متوجه روحيه انقلابي دولت نهم مي كرد. آن هنگام كه هر از چند گاهي عده اي بر صفحه تلويزين ظاهر مي شدند و معترف بودند به برندازي. خوب لازمه دولتي كه شعارش زنده نگه داشتن انقلاب و باز گشت يه سال 57 است اين است كه چند بر انداز هم داشته باشد البته اين بار براندازيشان از نوع رنگين و مخملين است.اگرچه صحبت هاي اين 3 نفر بيشتر در خصوص نحوه كار مراكز تحقيقاتي آمريكا و ارتباطشان با مخاطبين بوده است وگرنه اين 3 نفر در خصوص اين كه كاري عليه نظام انجام داده يا در حال انجام آن بوده اند و به خاطر آن از آمريكا پول دريافت كرده باشند ؛ حرفي نزدند.

نمي دانم انقلاب مخملي در شرايطي كه دولت هر روز رسانه ها را زير ذره بين گذاشته و به مانند يك كودك خرد سال حاضر جواب به سرعت جوابيه صادر مي كندو البت اصرار كه حتما تيتر يك شود تا دل همه را بسوزاند و قدرتش را به رخ بكشاند ؛ ديگر مجالي براي رنگي شدن و مخملي شدن باقي مي ماند ؟؟

در هر صورت نتيجه اخلاقي كه از تماشاي فيلم سراس عبرت آموز" به اسم دموكراسي " مي گيريم اينه كه :آ ي ... آقا بپا رنگي نشي! اين لباس مخمل چيه تو اين هواي گرم پوشيدي، بدو درش بيار!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:41  توسط مرجان  | 

خوب يا بد تلخ يا شيرين؛ فرقي نمي كند، روزگار است . روزگار عجيبي است.آدم هايش اما غريبند و من از همه غريبه تر يا غريب تر.آن قدر غريب كه وقتي از دل جمعيت مي گذرم، دلم نمي خواهد بيرون بيايم. دلم مي خواهد در دل جمعيت و انبوهي آن محو شوم، ذوب شوم يا آن قدر رقيق شوم كه متوجه حجم خود نباشم ديگر. حجم سبكي كه سنگين است از تعلقات اين روزگار غريب لعنتي..

شب هاي تابستان و ميدان ولي عصري كه اصلا دوستش ندارم اما انبوهي جمعيتش را دوست دارم تا حتي براي ثانيه اي خودم را در فوج مردم گم كنم. آن قدر گم كه ديگر پيدا نشوم. دلم نمي خواهد پيدا شوم. از روزگار خيلي وقت است كه دلم گرفته است. چه كسي مي داند هر روز بر من چه مي گذرد؟ چه كسي مي داند روزها بر من چگونه گذشته اند؟؟

گاه به اين مي انديشم كه تحملم خيلي زياد است. اين قدر كه مي توانم غريبي روزگار را با عجيبي خودم يا عجيبي روزگار را با غريبي خودم برابر كنم. آنگاه اين مي شود زندگي.سخت است تساوي عجيب و غريب. اما من تحملش را دارم. يا سعي مي كنم كه داشته باشم اما سخت است هرچند تارهاي سفيد موهايم كه تعدادشان ديگر معدود نيست به من مي گويد كه قيمت زيادي را يراي حل تساوي گذاشته ام كه هيچ صورت مسا له اي نداشته است.

گاه به اين مي انديشم كه غربت روزگار چه قدر پيرم كرده است. شايد هم غربت خودم؛ نمي دانم اما مي دانم كه سالهاست عمر كرده ام . من طعم غربت را خوب مي شناسم.

من سالهاست كه غريبه اين روزگار لعنتي هستم روزگاري كه هيچ لذتي از آن نچشيده ام ..  روزگاري كه هميشه ازآن عقب ماندم و دير رسيدم... هر روز بغض بزرگی گلویم را میفشارد تحمل می کنم اما تا به خود بیایم چشمانم خیس است و آه ... آه از این دل تنگی و روزگار لعنتی..

چه كسي مي داند در ذهن پر آشوب من هر روز چه مي گذرد؟ من و انبوه سالهايي كه بر من گذشته است ..

كسي نيست حرف هايم را بشنود . اينجا مي نويسم تا همه بشنوند...

آتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود    عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم...

حال من خوب است اما تو باور نكن...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:55  توسط مرجان  | 
نمي خواستم به اين سرعت يك پست جديد بزارم . چون كه هنوزم در دوران ديوانگي به سر مي برم اما ظاهرا يكي ديوانه تر از من پيدا شده و به خيال خودش من رو ضايع كرده . اين آقاي معلوم الحال  كه گويا نويسنده روزنامه فخيمه كيهان هم هست به رسم معمول  اهالي محترم كيهان  كه  كارشان از بي كاري به خواندن جرايد اين طرفي مي زسد و با گرفتن سوتي از نويسنده متن به خيال خودشون مي خوان  حال نويسنده رو  بگيرن  و بافتن آسمون و ريسمون  به هم  مي خوان  ثابت كنند كه يك عده در روزنامه ها نشسته اند وصبح تا شب مشغول براندازي نرم دولت احمدي ن‍ژاد هستند . والا من اصلا حال جواب دادن به بيانات گرانقدر اين  كاراگاه كيهاني رو ندارم ولي براي اين كه اين بابا خيال نكند استاد همه علوم و فنون است همين قدر مي گويم كه اين بازي ناتوي فرهنگي و ازكاه كوه ساختن خودش گاف بزرگ و اشتباه استراتژيك آقاياني است كه خيال مي كنند خيلي اطلاعاتي هستند و دشمن شناسي شان هم حرف ندارد . ولي اين ماجراي ناتوي فرهنگي و اظهارات كاراگاه كيهان من را ياد فيلم به ياد ماندني ذهن زيبا مي اندازد كه يك دانشمند رياضيات را مسول رمزگشايي از كدهاي اطلاعاتي شوروي كردند ولي چند ماهي نكشيد كه اين دانشمند كارش به ديوانگي كشيد و هر عدد و رقم بي ربط و بي معني را به عنوان كدهاي اطلاعاتي با هيجان مورد بررسي قرار مي داد . آخر و عاقبت كاراگاهان كيهان هم چيزي جز اين نبايد باشد . با اين تفاوت كه شخصيت اصلي فيلم ذهن زيبا يك دانشمند نابغه است و اين جا هر بچه كم مايه اي خودش را كاراگاه حس مي كند و شرلوك هلمز مطبوعات مي شود .

با اين همه آنقدر مغرور و يك دنده نيستم كه انتقاد و اشتباه هايم را نپذيرم . اگر من به اشتباه تاريخ فيلم را حدس زدم ولي اشتباه كاراگاهان ناتوي فرهنگي بسيار تاريخي تر است كه از هيچ و پوچ دنبال سرنخي براي افشاگري هستند . خدا شفايشان دهد .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:3  توسط مرجان  | 
 
  بالا