تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
دیروز  از طرف یکی از تشکل های اصول گرا به افطاری دعوت شدم. البته نه به عنوان خبر نگار  به عنوان مهمان و من خوشحال قبول کردم چون دیگه نباید هی تو سرو کلم می زدم که کی اومد کی رفت با این مصاحبه بگیرم  با اون وقت ملاقات تعیین کنم و .... البت قرار بود در این مراسم معجزه هزاره هم حضور یابند و ما را از نصایح پیامبر گونه شان مستفیذ فرمایند . دم دمای افطار رسیدم به مسجد نهاد و بعد از عبور از هفت خان تازه خوردیم به پست جماعت محافظ بادمجون دور قاب چین ظاهرا  خود واحد ارتباطات نهاد میدونست که آقا دوباره می خواد نطق های آتشین کنه به همین خاطر از ورود خبرنگارا ممانعت کردن القصه ما هم مجبور شدیم قلم و کاغذ را پنهان کرده و به صورت جیمز باندی وارد مسجد بشیم. بعدا فهمیدم که کارم درومده و باید گزارش هم بدم.

از این که خبرنگار دولت نیستم بار ها و بار ها خدا را شاکرم که لا اقل مجبور نیستم حرفای معجزه رو از نزدیک بشنوم همین طوریش هم از تنظیم خبرهاش به خدا پناه می برم . وقتی سخنرانیش رو می خونی انگار که داری کتاب دینی می خونی.همه اینه یه طرف اصطلاحاتش هم یه طرف. دکتر میگه بعضی  هارت و پورت می کنن یه یه جا دیگه می گه مگه کشکه غلط می کنن خلاصه هر چی به دهان مبارک می رسه  نثار به قول ایشون ظالمین می شه.

وقتی صحبت می کنه انگار داره برای یه عده بچه دبستانی حرف می زنه که هیچی بارشون نیست و برای جا افتادن مطلب باید مثال های نقل و نباتی بزنه. 

 همه اینا یه طرف شوق این که همه اون ور آبیا دوست دارن باهاش عکس بندازن و ازش امضا بگیرن یه طرف.رد خور نداره تو جلساتش به سفرهای خارجیش اشاره نکنه و از خاطراتش حرف نزنه از این که هزاران نفر براش اون ورمرزها کمیته استقبال تشکیل میدن و منتظرن حرفاشو بشنون و عکس یادگاری باهاش بندازن. ذوقه دیگه ما که بخیل نیستیم. حالا جماعتم اون وسط جو گیر هی تکبیر می کشیدن.

خلاصه افطاری با تمام سوت زدن هایی که داشت تموم شد  چیزی که نخوردم به غیر از حرص توی راه اما یه دونه از این پشه های پررو که از این چشم می رن تو از تو اون یکی چشم در میان آره یکی از همینا با سرعت هر چه تمام و به صورت غافلگیرانه وارد حلقم شد و تا به خودم اومدم دیدم که قورتش دادم.

البت بگذریم از این که منم جو گرفته و تا یه افطاری رفتم زود ذوق مرگ شدم و این همه چیز نثار کسی کردم که فکر می کنه اومده تا همه رو به راه راست هدایت کنه و به بهشت بشارت بده و از عذاب خدا بترسونه نمیدونم جرا یاد سریال صاحبدلان افتادم یک هو....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:41  توسط مرجان  | 
نوشتن در مورد کسی که خدای بلاغت و فصاحت است این قدر سخت به نظر می آید که ورود چون منی به این ساحت جز تعرض به قداست آن معنایی دیگر ندارد.نمی خواهم از علی بگویم که جسارتش را ندارم.من شبانی هستم که تنها می خواهم با علی بگویم.عاشقش نیستم که من را لیاقت آن نیست.مریدش هم نیستم که من را چنین تابی نیست.دوستدارش هستم اما..همیشه از یاداوری تنهاییش جانم به تنگ آمده... من علی را همین طوری که هستم دوست دارم.. علی تنهایی که هیچکس را نداشت حرف بزند .هیچ چیز بیشتر از این آتشم نمی زند... هیچ چیز بیشتر از این آتشم نمی زند.. ....

امشب قدر است و می گویند که باید به در گاه خدا برویم . اگرچه گاه از دست خدا هم دلم می گیرد اما می دانم که خیلی خدای مهربان و دوست داشتنیی هست. فقط پرده پوشی و راز داریش کا فیست که تا به همگیمان ثابت کند که چقدر دوستمان دارد

چند روزی است که دلم از هر چیز و هر کسی گرفته است امشب هم حال خوشی ندارم اما احیا نگه می دارم به در درگاهش می روم و می گویم

من بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ام    از بدحادثه اینجا به پناه آمده ام

با چنین گنج که شدخازن او روح امین       به گدایی به در خانه شاه آمده ام

نمی دانم امشب به خدا چه بگویم که ناگفته خود همه حرفم را می داند فقط از او می خواهم آنچه را که سال گذسته برایم رقم زد مکرر نشود که شا نه هایم توان تحمل آن را ندارد از خدا یم طلب عافیت و آرامش دارم برای تمام عمر و تمام کسانی که می شناسم. باشد که مرغ آمین هم رد شود.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:53  توسط مرجان  | 
هفته پیش به توصیه یکی از همکاران که ظاهرا پایه ثابت فیلم و تماشای فیلم هستند فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو از کلوپی که شاید  ۶ یا ۷ سال بود بهش سر نزده بودم گرفتم بد نبود یعنی راستشو بخواید من  زیاد خوشم نیومد. بعد برای این که ثابت کنم منم می تونم به پایه های ثابت تماشای فیلم تبدیل شم دوباره رفتم سراغ کلوپ و از بین فیلم هایی که توی لیست بود هوو رو انتخاب کردم . دلیلش هم این بود که سال گذشته زمان جشنواره تو جلسه پرسش و پاسخ فیلم هوو بودم و یادمه که اون جلسه تبدیل شد به مجادله لفظی داوود نژاد کارگردان و یکی از حاضرین. چون فیلمو ندیده بودم نمی تونستم از مو ضوع مجادلشون سر در بیارم .فقط یادمه که کارگردان سعی  داشت بگه قصدش ساختن یه فیلم تو ژانر اجتماعی بوده نه طنز البته این بار با ساختار شکنی نسبت به سایر فیلماش یادمه همش تا کید می کرد که من خواستم این نوع از ژانر اجتماع رو هم امتحان کنم. حالا که بعد از مدت ها فیلمو دیدم به اون اون بیننده حق  میدم.نمی خوام فیلمو نقد کنم چون نه نقادم نه یه بیننده دو آتیشه فیلم سینمایی.اما یادمه بر حسب اتفاق یه روز که داشتیم با یه سینمایی حرف میزدیم و بحث به اینجا باز شد گفتم که توی ایران فیلم هایی فروش میرند که یا حقیقت محض باشن و یا انتزاع . مردم ما از این که زندگی های مشابه خودشونو رو پرده سینما ببینند لذت می برند همچنین ازفیلم هایی هم خوششون میاد که آمال اونها رو به تصویر بکشه.عشق هم از این مقوله جدا نیست. عشق در جامعه ایرانی قدمتی به کهنگی لیلی و مجنون و خیلی قبل تر از اون داره اما تو جامعه امروز ایران این قدر تازه و نو به نظر میاد که انگار با این پدیده آشنا همین دیروز بر خورد کردن.در حقیقت این حادثه جذاب که از نظر مردم ما باید به اسرار مگوی انسانها تبدیل شه وقتی به تصویر کشیده میشه جذابیتش دو چندان میشه.اینم بر میگرده به خرده فرهنگی که تو این زمینه به وجود اومده.

پدیده هوو هم از این مسئله جدا نیست. مردای ایرانی فکر می کنند که عشق رو تازه فهمیدند و باید به جای خونه توی اجتماع  خیابون محل کار و .... دنبالش بگردن. انگار این رابطه به خاطر پنهانی بودنش براشون جذاب تره. یه کم رفتم تو خاکی بحثم این نبود . خواستم بگم تو همه فیلمای ایرانی یه طیف ۱ تا ۱۰۰ از عشق وجود داره و این تکرار شاید برای اونایی که به نوعی رفتارعاشقانه خودشونو به زبان تصویر می بینند جالب باشه اما برای حداقل مخاطبایی که دنبال یه حرف نو میگردن سینمای ایران چیزی برای عرضه نداره.داستان تکراری مردهایی که از زندگی خودشون به بهانه های واهي می گذرند و یه دل نه صد دل عاشق یه مو نث سنتی !یا مونث خوش الحان !یا.... میشن و تازه میفهمن که عشق چیه!!

چهارشنبه سوری هم خواست همینو بگه هوو هم همینطور  مردم هم استقبال کردند چون حرف دل همشون بود  و به نوعی تو زندگی هاشون با این قضیه در گیر بودند.يادمه وقتی چهارشنبه سوری داشت تو سالن سینما پخش میشد سکوت معنا داری همه جا ی سالن رو پر کرده بود قطعا کسانی هم که موقع پخش هوو سالن رو ترکوندند از خنده خندشون بی معنی نبوده.. به قول معروف کارم از گریه گذشتست بدان می خندم

نتیجه اخلاقی این که فیلمای ایرانی به قول فرنگی ها ( هوبي )خوبي براي گذروندن اوقاتي هستن كه تو مي خواي با عجله و شتاب ازشون سبقت بگيري و بگذري

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:21  توسط مرجان  | 
تعدد واژه ها یا با واژه گی   اسیر هر کدام که شوم نوشتن را از یاد می برم.

دارم به این فکر می کنم که از بین همه روزهایی که گذشت من هم بگذرم یا این که چیزی بنویسم.اگرچه حرفی برای گفتن و بعد هم خواندن نیست.چند روزی بود مخاطب آقای رییس شده بودم و عاجز بودم از پاسخگویی و چه لحظه ها سنگین بود.. سعی کردم خودم را دوباره باز یابم. سخت بود. باید همه چیز را به لحظه های تنهاییم می سپردم و فقط به نوشتن می پراختم احزاب انتخابات... نوشتم . سکوت را پیشه کردم . وقتی دوباره مخاطب آقای رییس شدم بی شک انتظار تشویق نداشتم. امادرعین بی انتظاری تشویق شدم .رییس مدام آفرین گفت.فردا که تیتر یک شدم باز هم رییس آفرین گفت.رییس  رییس مدتی بود که شوکه شده بود!!! یک بار  نگاهم کرد و با خنده گفت :تو چی خوردی این یه هفته که اینقدر متحول شدی! خوشحال شدم بعد از مدت ها. حالا هم خیال آقای رییس راحت است هم خیال من.

دیشب تو جلسه جالبی بودم حیف که نمی تونم چیزی بنویسم چون توصیه این است... اما اینجا هم نگم پس این دردها رو به کی بگم!! جلسه دیشب در حقیقت یه اشل کوچک بود ازآنچه که داره در فضای انتخاباتی و بین سیاسیون کشور می گذره . فقط اینو می تونم بگم که از بین حرف هایی که تو جلسه رد و بدل شد فهمیدم جماعت سیاسی هنوز به بلوغ نرسیدند و یاد نگرفتند که برای جبران شکست  باید از سهم خواهی پرهیز کرد. نمی خوام بیشتر بگم اگرچه این بیت خواجه شیراز همه مفاهیم رو میرسونه:مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز      ور نه در محفل رندان خبری نیست که نیست

خوب فکر کنم اگه یه شعرم بنویسم این ملحفه چهل تکه کامل شه! بی خیال یه روز دیگه یه شعر قشنگ می نویسم

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:22  توسط مرجان  | 
از دیشب اس ام اس های تبریک شروع شد خواهرام خواهر زاده هام خاله............ و نفیسه ی جان. صبح با اس ام اس الهه بیدار شدم. بعد سمیه  و... از بین همه مسیج های صبحگاهه یک از همه برام دلنشین تر بود....یاد آور خاطراتی که هنوز ازشون خیلی دور نشدم. فکر می کردم اگه وبلاگ داشته باشم می تونم حافای دلمو راحت بزنم اما می دونم حالا اینجوری نیست. خیلی سخته برای کری که انجام دادی دلیل واهی بیاری  و به خاطر حفظ یه سری ملاحظات سکوت کنی و مجبور شی از دلبندی هات بگذری. بگذاریم و بگذزیم اگرچه ذهنم بیش از این تاب تحمل اندیشه های گوناگون را ندارد و جسمم یارای نگهداشتن نقاب را ناگزیرم از وانمود کردن

.................

اوروز بچه های روز نامه سنگ تموم گذاشتن برام . من خوشحال و شرمسار از این همه لطف و عنایت خوش چهره امجد پیر حسین لو نفیسه ی جان الهه ی جان سجاد مهدی موسوی فرجاد آرمین حیدری مهدوی همه و همه

همه دوستان جانی که من کمترین را اینچنین مورد لطف قرار دادند از هدایای زیبایشان هم تشکر می کنم  امید که شایسته این همه تفقد و توجه باشم.

...................

وقتی مادر صورت و پیشانیم را غرق بوسه کرد و طوری در آغوشم گرفت که گویی ساله از او دور بوده ام و پدر هم ... اهالی خانه  باز هم ثابت کردند که تهدیگ خونه که به قول مادر  سوخته باز هم بین همه بچه ها یه طعم دیگه داره. تازه فهمیدم که زندگی چه لذت هایی داره زندگی خالی نیست شاید سیب نباشد شاید سیب نباشد اما ایمان هست...

سوم مهر امسال با تمام جا های خالی که داشت وقتی با لذت اولین افطار همراه شد برام خاطره انگیز شد . اگرچه از سفره های دو نفره خونه و از مادر دور بودم . قبل از اذان تنها یک صدای آشنا که باز هم دلواپس تهدیگ خانه است گوشم را مینوازد و باز هم برای خوشبختیم خدا را به صاحب ماه قسم میدهد و دعا می کند و من چه نادان که از کنار این همه علاقه ساده می گذرم

سوم مهر امسال اگرچه دوستش نداشتم اما برایم دوست داشتنی شد . امروز برای من بود . یک روز فقط از آن من .

خدا  پدر مادر ....   و همه کسانی که می شناسم چه دور چه نزدیک برای این همه مرحمت می ستایم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:26  توسط مرجان  | 
فردا تولدمه  همین.قرار نیست اتفاق خاصی بیفته جز این که من ۲۳ ساله می شم.پاییز رو دوست ندارم

روزهای تولدم رو هم همینطور.کوچک که بودم با نزدیک شدن پاییز مدرسه ها باز می شدبه همین خاطر دوست نداشتم به روز تولدم نزدیک شم.بزرگتر که شدم میدونستم هر سال سوم مهر داره بهم تلنگر می زنه که دارم به دنیای مزخرف بزرگ ترها نزدیک تر می شم. به دنیای نقش و نقاب به دنیای اتفاقای بی خبر به دنیای بازی با کلمات دنیای مکرر دنیای مکرر قصه همون قصه است  فقط آدماشن که هر روز به بازیچه تازه دنیا تبدیل می شن

روزهای تولدمو دوست ندارم بدون این که بخوام دلم می گیره مثل غروب های جمعه

................ همه دست می زنن.تولد تولد تولدت مبارک . بعد من شمع ها رو فوت می کنم تا ۱۲۰ ساله بشم.همه دست می زنن. من کیک می برم.بعد کادو ها رو باز می کنم تا بهشون بگم سال دیگه بیشتر زحمت بکشن.کیک می خوریم. دست می زنیم. می خندیم هه هه هه ها ها ها خنده های زورکی.

مبارک مبارک   هر دم از نو غمی آید به مبارکبادم..

یادم میاد وقتی فیلم متولد ماه مهر رو دیدم تنها نسبت فیلم با اسمش این بود که دختره از فروتن می پرسه متولد چه ماهی هستی اونم میگه متولد ماه مهر. حس می کنم نسبت منم با مهر و زندگی همینه نه بیشتر.این چند روزه اتفاقای عجیبی افتاد.اتفاقایی که نتونستم سهم خودمو تو اونا مشخص کنم. اتفاقایی با نسبتای پیچیده.من ساده ام. می خوام ساده باشم چه در باجه یک بانک  چه در زیر درخت. من اهل پیچیدگی هایی که بهم نسبت داده شد نیستم.اما تو استبداد.... جایی برای توضیح نیست.

تنها اتفاق خوب اینه که با اومدن ماه رمضون امیدوارم فاصلم با خدا کمتر شه.با این وجود این روزها که می گذرد دلم برای خیلی چیزها تنگ است.این روزها که می گذرد احساس می کنم که کسی در باد فریاد میزند...دلم برای خیلی چیزها تنگ است.

فردا تولدمه و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته فقط يه سال ديگه به سوم مهر اونم از نوع شصت و دومش اضافه مي شه همين.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:29  توسط مرجان  | 
 
  بالا