تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
در این غروب دلگیر جمعه هیچ چیز بدتر از این نسیت  که تو نباشی...

نفیسه عزیزم چه کسی می فهمد وقتی می گویم قلبم دارد از جا کنده می شود جز تو ...

در این غروب تنگ پاییزی و فسرده هیچ چیز بدتر از این نیست که در کنارم نیستی و جای خالیت روی سرم  آوار می شود...

مادر خوانده نازنینم...!! نیستی که ببینی چه بر من گذشت و امیدم این است که بر تو آسان بگذرد..

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:41  توسط مرجان  | 
مثل یک ریسمان مرا در بند کرده است

آنجه من آن را خاطره می نامم و تو "هیچ "فرض می کنی

راستی در این روزها چه می کنی؟

مثل هر روز سر کار حاضر می شوی... و لذت می بری از این که ...

تو از خیلی چیزها لذت می بردی.. از این که خانم مهماندار به تو بگوید چه چشمان مهربانی داری...

و من حیف که شرم دخترانه نمی گذاشت تا بگویم که چه قدر خندهایت را دوست دارم

این روزها من می خواهم خودم را از تو رها کنم

رها کرده  بودم اما لعنت به این پاییز که همه چیز را زنده می کند حتی تو را

در همین روزها بود که فکر  می کردم تمام دنیا را به من داده اند و تو  تمام آن را از من گرفتی

پاییز هم می گذرد و تو دوباره تمام خواهی شد و من به رسم ادب هر پاییز به تو سلام خواهم کرد

هرچند که هنوز می ترسم که سوار هواپیما شوی...و تو پرواز می کنی و لذت می بری از این که چشمان مهربانی داری...

اما هیچ کس به تو نگفت که چه خنده های قشنگی داری

این روزها چه تلخ می گذرد برای من  تو هر روز سر کار حاضر می شوی و ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:14  توسط مرجان  | 

خیلی تلاش کردم تا همون روز تولدم بتونم بعد از مدت ها به این خانه خلوت سری بزنم اما از برکات دولت فخیمه ساعت ها سعی مستمر به ناامیدی گزنده ای مبدل شد و مسجل شد که  این  شیرو دیگر شیروی ما نمی شود...

بگذریم ...روز سوم مهر برای چندمین سال به دنیا نگاه کردم..  در این هوایی که به سرعت دارد به سردی می رود ،گویی نه تابستانی بود و نه گرمایی...این خصلت پاییز است و من در سومین روز این فصل سرد متولد می شوم...

در این هوای آشفته وذهن برآشفته ،انگار بر باد است تمام افکارم و آنچه را که جمع کرده بودم برای سیاه کردن این سطرهای سپید و آرزو کردن برای سپید شدن روزهای سیاه...

روزهای سیاه من و سرزمین من...سرزمینی که به سیاست های متولد مهر چشم دوخته است و چشم دوخته ام در این سال جدید به دست سخاوت مهر و خدای خالق مهر ...

تولدم ان شاالله مبارک باشد!

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:7  توسط مرجان  | 
از اردیبهشت تا امروز چه روزهای پرحادثه ای گذشته است و این خانه خلوت چه دور مانده بوده از غوغای آن روزهای پر از فریاد و دود و آتش..

آتشی که اگر زیر خاکستر نباشد بر جگرها هر روز شعله می کشد..

بگذریم ..همه می دانند بر این مرز پر گوهر چه ها رفته است و چه گوهر ها که رفته اند از این مرز پر..

از اردیبهشت تا روزهای داغ مرداد چه روزهای آرام و آبستن بر من گذشته است..وقتی مرداد آبستن زایید و با همین زایش امیدهای من بر باد رفت و خاطراتم و همه آنچه را که در این سال در این خانه خلوت به امانت سپرده بودم..همه شعرهایی که اگرچه نمی دیدمش اما با یادش می تراویدند و چه آرزو داشتم بشنود و هرگز نشنید..

هفت مقدس چه نهوستی داشت در این مرداد و وقتی برای چندمین سال به دنیا آمد ..من مردم که مرده بودم پیش از این ...خیلی پیشترها...چه زهری بود این تولد بی آن که صدایت را بشنوم و قلبم را در دستانت بگذارم..

می دانم آن هدیه که راننده به دستت سپردو بی آن که روی مرا ببینی و آرزو را در نگاهم بخوانی این روزها لباس آقای منشی را معطر می کند و من چه دقتی کردم در انتخاب رایحه اش ...

آه...آه.. که چه بر دل و روح من گذشت بی وفا در این یک سال و تو چه کردی با من..امیدم به هفت بود و آن تولد کذایی..چه نقشه ها..چه امیدها...امید سیر تماشا کردنت ..امید سیر شدن از خنده هایت ..گفته بودم عاشق خنده های توام...بیشتر بخند..

چه می دانستم در آن تولد برای همیشه و این بار در نزد خودم تمام خواهی شد و تمام خواهم شد..

هوز وقتی از زیر پلی که آن شب رویایی مرا پسندیدی عبور می کنم انگار تازه هستی برایم..هنوز صدای نفست را می شنوم زیر آن پل کذایی در آن شب رویایی..

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط مرجان  | 

 

این یکی از یادداشت هایی است که برای ضمیمه اعتماد نوشتم و از این به بعد بعضی از اونا را تو وبلاگ می ذارم و البته مصاحبه هایی که برای روزنامه گرفتم.

انتخابات پیش رو و تحولات احزاب واشخاص سیاسی بی شک این فرضیه را قوت می بخشد که مزر بندی های رایج در جامعه سیاسی ایران سیال است و دقیقا به دلیل همین موضوع در پس هر انتخابات شاهد تعییرات شبه ساختاری در رفتار و ادیبات چهره ها و گروه های سیاسی هستیم. این تغییرات اما در جریان رقابت های دهم ریاست جمهوری  در هر دو جریان  مشخص راست و چپ نمود بیشتری یافته  است. علت این مسئله هم در دو مطلب خلاصه می شود؛ اول  عدم بلوغ احزاب سیاسی  و دوم  شرایط حاکم بر تصمیم گیران و تصمیم سازان حزبی و سیاسی.

یکی از نشانه های اصلی رشد یافتگی احزاب سیاسی، عدم تبعیت از تصمیمات جمعی بر پایه اصول و اساس  و آرمان هایی است که حزب بر آن مبنا شکل گرفته است.همین مسئله باعث آشفتگی در تصمیم گیری های کلانی می شود که با رویکرد ها و منویات احزاب تناسب نداشته و گاه حتی به تناقض هم می رسد.

 یکی از نمونه های مثال زدنی در این باره سردرگمی احزاب جریان اصلاح طلب  دراعلام موضع درباره کاندیهای حاظر در عرصه رقابت های دهم ریاست جمهوری بود. در این میان از این نکته صرف نظر می شود که  چرا در فضای حزبی ایران این احزاب هستند که حول کاندیدها جمع می شوند و از آنها حمایت می کنند. در حالی که به صورتعادی باید خلاف این روند صورت بگیرد و شرایط برای معرفی کاندیدای حزبی مهیا باشد.

جریان اصلاحات در این انتخابات تا زمانی که احتمال حضور خاتمی می رفت حمایت از او را سرلوحه قرار داده بودند و پس از انصراف خاتمی یه این فکر کردند که باید از میر حسین موسوی حمایت کرد و  او را اصلاح طلب قلمداد کرد  یا خیر. از این رو به رغم برخی نقدهایی که به میر حسین موسوی وارد بود اصلاح طلبان  تمام قد پشت میر حسین قرار گرفتند تا بر خلاف ایده آل هایی که در ذهن داشتند برای تداوم حیات سیاسی خود از یک کاندیدا حمایت کنند. نمونه دیگر از این سردرگمی سیاسی در حزب کارگزاران اتفاق افتاد و دبیر کل  آن به  دلیل پاره ای تسویه حساب های شخصی پشت کروبی قرار گرفت و بدنه حزب حمایت خود را از میر حسین اعلام کرد.

در جریان راست هم مشابه همین وضعیت مشاهده می شود . وقتی که جامعه اسلامی مهندسین تصمیم می گیرد که از احمدی نزاد حمایت کند اما برخی عناصر آن از جمله داوود دانش جعفری در ستاد رضایی قرار می گیرد و دیبر کل  آن یعنی باهنر در عین حمایت تند ترین نقدها را به احمدی نژاد وارد می داند .یا در نمونه ای دیگر یک تشکل سیاسی با سابقه چون جامعه روحانیت مبارز ترجیح می دهد مه اعلام موضع نکند.

بخشی از این اتقاق ها به دلیل عدم تابعیت از قواعد حزبی است و بخشی دیگر شرایطی است که به نوعی بر این تصمیم گیری ها سایه می اندازد و آن مطلبی است که در آستانه انتخابات ازآن به عنوان موافقان تغییر وضع موجود و مخالفان آن یاد شده و انتخابات آتی را نه عرصه رقابت چپ و راست بلکه عرصه رقابت این دو دیدگاه می دانند.پایبندی به اصالت های حزبی اما باید که بتواند بر این شرایط غلبه کند و این تنها در سایه بلوغی است که جامعه حزبی ایران هنوز به آن دست نیافته است.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط مرجان  | 
كودك بودم
تمام تصويرم از بهار شكوفه هاي سفيد و صورتي درختان نزذيك خانه است و اين تصنيف مولانا
خود زفلك برتريم از ملك افزون تريم..  مدام از شبكه يك يا دو در گوشم نجوا مي كرد ؛همين در ذهنم مانده است
با پيچ و تاب هايي كه لاي درختان مي خورديم با بچه هاي عمويي كه زنده بود آن روزها


چه شد ،نمي دانم فقط مي دانم كه بزرگ شدم
آن قدر بزرگ كه پیر شده باشم

...
تمام تصويرم از بهار در ارديبهشت خلاصه شده است
در يك اتاق رسمي با چند مبل و صندلي
با گلدان هاي طرح سنتي يادگار از..
با سجاده اي كه تا شده بود در كنار يك مشت روزنامه
تمام تصويرم از بهار در آن اتاق جا مانده
درآن اتاق رسمي
درآن صبح بخير رسمي
در آن گفت و گوي رسمي
درآن كنايه هاي طنز آلود رسمي
در آن خنده هاي مستانه رسمي
در آن اتاق..
تمام تصويرم از بهار در آن ارديبهشت خلاصه شده است
 و تمام ارديبهشت در آن اتاق رسمي جامانده..

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:6  توسط مرجان  | 
دومین چیزی که ذهنم را در این چند روز مغشوش کرد این بود که فرصت کار تو یه روزنامه سیاسی رو اونم بعد از دو سال قلم زدن تو روزنامه های اقتصادی  قبول نکردم به دلیل یه سری اتفاقات که نمی تونم توضیحی دربارش بدم و از این بابت ناراحتم به هر حال الخیر فی ماوقع!

اما اولین و تنهاترین چیزی که همیشه و همیشه ذهنم رو مغشوش کرده همون چیزیه که... توی این روزای بارونی چقدر دلتنگم.. چقدر سخته که آدما بخوان با خاطره های کم رنگ زندگی کنن..

خاطره های کم رنگ بعد از یه مدت بی رمق و محو می شن.. اما یه خاطره کم رنگ هیچ وقت برای من محو نمی شه .. کاش خودم اون خاطره کم رنگ نباشم ...

چه یاد حمید مصدق افتادم..

کاش خواننده شعرم باشی ...راستی شعر مرا می خوانی...راستی شعر مرا می خوانی؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:52  توسط مرجان  | 

دانه هاي تسبيح  بي اختيار رها مي شدند
بالا، پايين..گاهي عقب ،گاهي جلو..


دانه هاي تسبيح چه كيفور بودند ؛
وقتي از نوازش انگشتان دستت سر مي خوردند روي هم..
لب هايت اما بي آن كه بخواهي ..
بي آن كه فكر دانه هاي تسبيحت باشي،
بي آن كه  استغفروالله تذكار كني..
لب ديگري را ذكر مي كرد..


دانه هاي تسبيح  چه كيفور بودند و
 لب هايت چه سرخ شدند
وقتي ذكر مي گفتي ..
بي آن كه ..
بي آن  كه بداني چه ذكر كردي
بي آن كه بداني ذكر مي كنند تا يادشان بماند..
تا يادت بماند..
اما تو ذكر كردي و
مرا ياد و تو را خاطر فراموش..

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:18  توسط مرجان  | 
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ...

پری کوچک غمگین من اما مدت هاست که مرده است در شب

و

هیچ بوسه ای رنگ سحرگاه را برایش ندارد..

 

پی نوشت:گنجشک ها لاف می زدند:

جیک جیک جیک جیک..

جیک هیچ یک شان درنیامد

تو که دور می شدی...
  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:23  توسط مرجان  | 
امشب آغاز ماه ربيع است ، امشب بهار اعراب آغاز مي شود و صفر به پايان رسيد .
چند سالي است كه مرسوم شده  صبح هاي ربيع را به در مساجد مي روند  ،گل مي زنند و پايان صفر را به پيامبر تبریک مي گويند .
آخر ماه صفر اما يك هفته است كه عمويم هم از دست رفته است..
همه گفتند كه آخرين غم خانواده ما باشد،اين جمله را تقريبا چند سالي است كه هر سال مي شنوم و دوستش ندارم..
صفر پايان گرفت پيامبر،مبارك باشد
پيامبر ؛ اميد كه غم هاي من،غم هايمان پايان بگيرد با اين صفر و بهار براي ما هم آغاز شود
اميد كه تن سرد خاك زمستان براي عموي من هم بهار باشد و گرم..
مبارك باشد پيامبر..

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:18  توسط مرجان  | 
 
  بالا